رضا قليخان هدايت
1493
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كه من رخش را بستم امروز نعل * برو كرد خواهم ز خون خاك لعل بسازيد كامروز رزم نو است * جهان سربهسر گنج كيخسرو است ميان را ببنديد كز كارزار * همه تاج يابيد با گوشوار بزرگان برو خواندند آفرين * كه از تو فرازد كلاه و نگين بپوشيد رستم سليح نبرد * بآورد گه رفت با دار و برد زره زير بد جوشن اندر ميان * فرازش بپوشيد ببر بيان كمندى بفتراك زين برببست * نشست از بر رخش چون پيل مست ز بالاى او آسمان خيره گشت * زمين از پى رخش او تيره گشت جهان لرزلرزان شد و دشت و كوه * زمين شد ز نعل ستوران ستوه برآمد ز هر سو ز لشكر خروش * همى پيل را زان بدرّيد گوش نخستين گه آمد ميان دو صف * ز خون جگر بر لب آورده كف سپهبد سرافراز كاموس بود * كه با لشكر و پيل و با كوس بود يكى گرزهء گاو پيكر بدست * همىبرخروشيد چون پيل مست كه آن جنگجوى پياده كجاست * كه از نامداران همى رزم خواست كنون گر بيايد ببيند كمان * به تير و كمان بر سر آرد زمان يكى زابلى بود الواى نام * سبك تيغ كين بركشيد از نيام هنرها ز رستم بياموخته * برنج و بهسختى جگر سوخته چه گفت آن سخنگوى داناى پير * سخن چون ازو بشنوى ياد گير مشو غرقه زاب هنرهاى خويش * نگهدار بر جايگه پاى خويش چو چشمه بر ژرف دريا برى * بديوانگى ماند اين داورى چو الواى آهنگ كاموس كرد * كه جويد بآورد با او نبرد نهادند آوردگاهى بزرگ * كشانى بيامد بمانند گرگ بزد نيزه و برگرفتش ز جاى * بينداخت آسان ورا زير پاى عنان را گران كرد و او را به نعل * همىكوفت تا خاك ازو گشت لعل تهمتن ز الواى شد دردمند * ز فتراك بگشاد پيچان كمند